تبليغاتX
شب نوشته های یک بچه قورباقه

دارم سعي مي‌کنم دوباره شروع کنم به نوشتن! ولي خوب اصلا کار راحتي نيست. بعد از اين همه مدت و با اين همه گرفتاري، فرصت براي کارهاي اصليم ندارم چه برسه به نوشتن. ولي خيلي دوست دارم بتوانم حداقل هفته اي يک بار يک پست کوتاه داشته باشم. برام خيلي جالب بود که بعد از اين همه مدت باز هم خيلي از بچه‌ها سر مي‌زدند و کامنت مي‌گذاشتند. بايد به همشون بگويم شرمنده، واقعا وقت نمي شد. کامپيوتر هم بک خورده بهم ريخته بود نمي شد کامنت گذاشت. خلاصه بد جوري شرمنده دوستان شديم.

از دوستاني هم که در مورد مجموعه پستهاي تجهيزات در ايران منبع خواسته بودند فقط يک سئوال مي‌پرسم: منبع را مي‌خواهيد چه کار؟ اگر واقعا کاره‌اي هستيد و کاري از دستتان بر مي‌آيد من همه جا اسم هم برده‌ام. واقعا کاري نداره که چند تا اسم را بيرون بياوريد. ولي اگر صرفا کنجکاوي است مطمئن باشيد حتي يک کلمه خلاف واقع در نوشته‌هايم نيست. ولي حالا اگر خيلي گير داريد لطفا صريح خودتان را معرفي کنيد تا مدرک هم برايتان بفرستم. ديگه چي مي خواهيد؟

چند مدت پيش داشتم يک نگاهي به نوشته‌هاي پارسالم مي‌کردم ديدم اي دل غافل! اغلب چيزهايي که آن موقع خواسته بودي و داشتي راجع به آنها غر مي‌زدي حالا داريشون! البته اين را اضافه کنم که الاني که دارم اين پست را مي‌نويسم زندگيم با شش ماه پيش از زمين تا آسمان تغيير کرده! الان در زمين ديگري راه مي‌روم و هواي ديگري را نفس مي‌کشم اگرچه سختي ها همان سختي هاست و جامعه همان جامعه و آدمها همان آدمها. فقط شايد حالا آدمهايي را مي‌بينم با نقابهايي شيکتر و همراهاني شايد به نظر صميمي‌تر ولي در واقع زير چهره همه اين آدمها باز هم همان حسادتهاي کودکانه و بغض و غرضهاي ايراني مآبانه را به شکلي ديگر مي‌بينم. اصلا ما ايراني‌ها کي مي‌خواهيم بزرگ شويم؟ نه مدارج علمي، نه مال و مکنت و نه حتي قدرت سياسي انگار نمي توانند از ما انسان ديگري بسازند. دلم براي يک هواي تازه‌تر لک زده...

+ نوشته شده توسط امید در پنجشنبه دوم اسفند 1386 و ساعت 2:23 |