خیلی وقته نیودم حالا آمدم بگویم هنوز زنده ام! این مدت کلی گرفتاری های مختلف داشتم و حالا نه اینکه چیزی حل شده باشه فقط دیگه به این همه گرفتاری عادت کردم. یادش به خیر یک زمانی کتابی به نام "عادت می کنیم" می خواندم. نویسندش یک خانوم آبادانی بود که اسمش یادم نیست. کتاب خیلی جالبی نبود ولی اسمش مصداق بارز زندگی من و خیلی از دوستانم بوده و هست. ما هم آرام آرام به همه چیز فقط عادت می کنیم.
وقتی می رویم دانشگاه یواش یواش یادمون میدهند که تبدبل یک آدم ایده آلیست بشویم. هر چیزی را قبول نکنیم، برای خودمان مرام و مسلکی پیدا کنیم، کارها را درست انجام بدهیم و خلاصه تبدیل به آدمی بشویم که به یک دردی برای خودش، خانوادش و جامعه اش بخوره. ولی وقتی می رویم سربازی یاد می گیریم یک کم خرده شیشه هم برای زندگی لازم و ضروریه. ولی آدم بازم می گه سربازیه! آش خوریم و خلاصه یک جوری سر خودمون را شیره می مالیم. وقتی وارد محیط کار می شویم دیگه نور علی نوره. همه چیز روشن و واضح میشه. دیگه آدم یاد می گیره اعتقاداتش همه کشکه! به قول دوستان تازه می فهمی اینجا ایرانه. هزار ساله که ایرانه و به همین دلیل واضح و مبرهنه که ما هزار ساله ملت جهان سومی و عقب افتاده ای هستیم که نه رنگ آزادی را دیده و نه رنگ پیشرفت و توسعه را. خلاصه جواب هر اعتراضی، جواب هر سوالی، جواب هر وطن فروشی و خیانتی فقط یک کلمه است: عزیزم مگه نمی دانی اینجا ایرانه؟!
خلاصه بگم قاشق قاشق دهنمون می کنند تا ما هم عادت کنیم. تا ما هم یواش یواش یکی بشویم مثل خودشون. تا ما هم بشویم یک ایرانی واقعی مثل خودشون، آدمهایی که افتخارشون کلاه برداری و وطن فروشیه بی اینکه بتوانند اینقدر درک کنند که آنی که دارند این کلاه را سرش می گذارند خودشون هستند...
رک بگویم، شما هم عادت می کنید. شما هم سرشارید از این همه حس ایرانی که اطرافتان را گرفته، همان هوایی که همیشه تنفسش کردید. این فرهنگیه که ما با آن بزرگ شدیم و اگر احتمالا خواستید بهش اعتراض کنید یکهو با یک چماق بزرگی به نام فرهنگ ده هزارساله روبرو می شوید که هیچ راه نجاتی نداره! همان فرهنگ ده هزار ساله ای را می گم تازه 60 – 70 ساله که یک مشت فرانسوی و آلمانی برایمون از توی دل خاک در آوردند!
آقا اگر من نخواهم دزدی کنم، اگر نخواهم سر مردمم را کلاه بگذارم باید کی را ببینم؟ اگر نخواهم کسی با کارهایی که من کردم، با اعتباری که پیدا کردم و با چیزهایی که من می دانم یکی دیگه سر این ملت را کلاه نگذاره باید کی را ببینم؟ یعنی من نباید یک لقمه نان حلال (به خدا فقط یک لقمه!) بخورم؟ یعنی نباید شب با این خیال که کاش فلان چیز را نگفته بودم، کاش فلان کار را نکرده بودم، کاش فلان مقاله را ننوشته بودم که مدرکی بشه که فلانی و فلانی جیبشون را پر کنند، فلان چیز را ده برابر قیمت به فلان دانشگاه قالب کنند، به فلانی و فلانی و فلانی، فلان قدر رشوه بدهند ... سرم را زمین بگذارم؟
به خدا خسته شدم....
