تبليغاتX
شب نوشته های یک بچه قورباقه
اين روزا تو راسته ما
حرف عاشقي دروغه
خلوته محله دل
سر عاشقا شلوغه

سينه سوخته هاي اينجا
با لب بسته مي خوانند:
آبروي عاشقي رفت
عاشقا تو فكر نونن!

كهنه عاشق تو اداره
مثل آفتاب توي سايه‌س
مرخصي گرفته از عشق
تو نخ گروه و پايه‌س

ديگه جز به شوق دنيا
نمي‌شه دلي پريشون
خيلي از حسناي ليلي
نمي‌ياد به چشم مجنون

تلخي فقر و نداري
مشكل جهاز شيرين
شما كه يك پاي عشقين
دست فرهاد و بگيرين!

چي بگم نگفتني‌ها
تو دلم يك كوه رازه
فرصت ترانه كوتاه
سر اين رشته درازه!

سید حسن حسینی (سفرنامه گردباد)

+ نوشته شده توسط امید در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 و ساعت 14:49 |
حالا اگر دوست دارید بدونید اون عکس پایینی قضیه اش چی بود روی عکس یا اینجا  کلیک کنید!

نتیجه اخلاقی این داستان چیه؟ یا شما خیلی منحرفیید یا این برادر ریشو!

+ نوشته شده توسط امید در چهارشنبه بیستم تیر 1386 و ساعت 10:32 |
بنظر شما در عکس زیر، خانم کتایون ریاحی -درحین گوش دادن به موسیقی- به چه چیزی خیره شده و در چه فکری ست؟ از آنطرف چه موضوعی در ذهن خانم آتنه فقیه نصیری میگذرد؟ بقیه چگونه فکر میکنند؟!!

پی نوشت: شرمنده. بازم از همان موضوعات آب دوغ خیاری بود!

پاسخ: در پست بعدی!

+ نوشته شده توسط امید در دوشنبه هجدهم تیر 1386 و ساعت 16:23 |
مدانم تا حالا سريال چهل سرباز را ديديد يا نه؟ من اولين بار كه اين سريال را ديدم برام اين سئوال پيش آمد كه چرا برادران وبلاگ نويش كه اين همه به فيلم ٣٠٠ اعتراض كردند در مقابل اين سريال وطني هيچ اعتراضي ندارند؟ آن قيافه وحشتناك رستم و ديگر سربازان ايران، آرايش‌ها و ماسك‌ها و لباس‌ها بيشتر شبيه لشكر مغول‌ها و وحشي هاست تا شبيه لشكر ايران. زال و رودابه كه واقعا شاهكارند، شبيه دو عجوزه جادوگر ترسناك! اگر كسي مي خواست ايران باستان را به بدترين شكل به لجن بكشد قطعا بهتر از اين نمي توانست اين كار را انجام دهد. نكته جالتري هم كه در مورد اين سريال وجود دارد تفاوت ظاهر رستم و اسفنديار است. اسفنديار با ظاهري بسيار زيباتر و دلچسب تر و رستم با قيافه و ادا و اصول‌هاي يك لات دروازه غار! نمي دانم تحليل ندوشن در مورد رستم و اسفنديار را خوانديد يا نه. ولي آنجا دكتر اسلامي ندوشن مي گه رستم نمادي است از ملي گرايي ايراني و اسفنديار نمادي از دين. و انگار در اينجا نه بطور مستقيم كه كاملا در لفافه و در غالب تصوير و نه كلام، قرار است دين قرباني مظلومي از ميهن دوستي نشان داده شود. اگر يكبار نوشته دكتر ندوشن را بخوانيد و بعد نگاهي به عقب و جلو رفتن‌هاي فيلم در دوران كيانيان و صدر اسلام و زمان فردوسي بياندازيد چيزهايي را مي بينيد كه شايد در نگاه اول اصلا به چشم هم نيايند. به نظر من يكي از مهمترين نقاط مثبت شاهنامه اين است كه در آنجا به دور از هر گونه تعصب هر شخصيتي را واقعا يك آدم واقعي با نقاط ضعف و نقاط قوت خاص خودش تصوير كرده. رستم اگر رستمه و آن شخصيت بزرگ را داره همزامان نقاط ضعف خودش را هم داره. كلا هيچ سعيي در خدايي و مقدس جلوه دادن كسي وجود نداره (بر عكس الان!)
البته گويا عقيده بعضي كاملا با من مخالف است! (نسخه کربلایی رستم و اسفندیار)

نكته‌آي باز هم جالبتر اينه كه باز هم به اين مضمون چرند گير دادند و سر راه كارگردان سنگ انداختند كه فلان و بهمان...(مصاحبه با محمد نوري‌زاد)

باز هم جالب تر اينكه گويا اين سريال را در پاسخ به فيلم ٣٠٠ ساخته اند! حالا خودتان قيافه شاه ايران را در ٣٠٠ را با شاه ايران در چهل سرباز مقايسه كنيد! يك وحشي آفريقايي و ديگري وحشي مغولي!
فارس نيوز داستان سريال را اينگونه ورايت مي‌كند: "در داستان مجموعه تلويزيوني چهل سرباز، كشور ايران در سال 1400 هجري شمسي بصورت جزيره اي فرض شده كه دشمن در تدارك اشغال وحمله به اين جزيره است.در اين ميان اميد و طيبه زن و شوهري هستند كه احساس خطر كرده و به دنبال راهي براي جلوگيري از اين هجوم هستند كه به صورت خيالي توسط حضرت آدم به اعماق تاريخ مي روند و بزرگان تاريخ را از دوره هاي مختلف ( صدر اسلام ، اسطوره هاي شاهنامه و نيروهاي ايراني زمان حال به فرماندهي شهيد همت) جهت محافظت از اين ميهن به ياري مي‌طلبند." (فارس نيوز) البته من كه تا حالا همچين چيزهايي توي اين سريال نديدم!
ظاهرا يك وبلاگ هم در مورد اين سريال درست شده! سريال تلويزيونی چهل سرباز (نظرات همه تا اونجایی که بتونم)

به هر حال خودتان هم ببينيد و قضاوت كنيد.

پی نوشت: انگار این پست خیلی آبدوغ خیاری شد! شرمنده. چون انگار رنگ لینکهای پست قبل به هم ریخته بود لینک فیلم و عکسهای خاتمی را زیرش گذاشتم.

+ نوشته شده توسط امید در شنبه شانزدهم تیر 1386 و ساعت 10:13 |
بین کارگردانان سینما اصطلاحی مشهور است به نام "3 گانه سینمایی". 3 فیلم سینمایی از یک کارگردان که در بازه زمانی نسبتا کوتاه با درون مایه هایی شبیه به هم ساخته می شوند را "3 گانه" آن کارگردان می نامند. مثلا "ابراهیم حاتمی کیا"، 3 گانه ای با درون مایه بررسی وضعیت جامعه ی بعد ازجنگ تحمیلی دارد که فیلم های این 3 گانه عبارتند از "از کرخه تا راین"، "بوی پیراهن یوسف" و "آژانس شیشه ای". "رسول صدر عاملی" هم  با ساخت 3 گانه "دختری با کفشهای کتانی" ، "من ترانه پانزده سال دارم" و "دیشب باباتو دیدم آیدا" که بررسی مشکلات دختران نوجوان، درون مایه مشترک آنها را تشکیل می دهد اسمش را جزء کارگردانان 3 گانه ساز ثبت نموده است.

اشتباه نفرمایید!!! غرض مطرح کردن مباحث سینمایی در این وجیزه نیست بلکه مقصود معرفی "3 گانه" شاهکار "محمد خاتمی" است که درون مایه هر 3 "دست دادن و خوش بش با دختران جوان" است. کلید این پروژه در جشن ماهنامه "چلچراغ"، با عنوان "مردی با عبای شکلاتی"، که برای الوداع خاتمی با ریاست جمهوری برپا شده بود،خورد که در آن خاتمی در مراسمی شو مانند، نسبت به دختر جوانی که هدیه ای را به وی تقدیم کرده بود، به نشانه تشکر، دستش را چند بار بر کتف دخترک زد که با صدای جیغ و هورا و کف و ... حضار همراه بود که این جیغ ها نشانه نو بودن کار(!)، آن هم در این گونه مراسمات عمومی بود.

                                   

فیلم دوم مربوط به جشن سالگرد "دوم خرداد" بود که در تالار اریکه ایرانیان برگزار شد و در این مراسم  بر خلاف جشن قبلی، خاتمی این بار بازوی دختر جوانی که با او در حال خوش و بش بود را خوب فشرد!! آخرین قسمت از شاهکار آقای خاتمی هم که گویا چند ماه پیش تولید شده بود ،ولی چند روز پیش رونمایی(!) شد، هم مربوط به دست دادن این روحانی صاحب کرامت(!) با چند بانوی ایتالیایی و چاق سلامتی مفصل ایشان با این نسوان اجنبی بود، که این آخری حقیقتا شاهکار عظمایی در کارنامه این هنرمند متعهد(!) محسوب می شود و این سوغات خوش رنگ و لعاب ایتالیایی، نقطه پایانی بود بر "3 گانه هنری" محمد خاتمی و خدا را چه دیدید شاید خاتمی سبک جدیدی در فیلمسازی ابداع کرد و 3 گانه اش را به 4 گانه یا 5 گانه و یا بیشتر تبدیل کرد!!!
 
به نقل از وبلاگ خاکریزیسم
لینک اصلی
فیلم دوم
فیلم سوم
+ نوشته شده توسط امید در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 و ساعت 13:37 |

با همه ي بي سروساماني ام
باز به دنبال پريشاني ام

طاقت فرسودگي ام هيچ نيست
در پي ويران شدني آني ام

آمده ام بلكه نگاهم كني
عاشق آن لحظه طوفاني ام

دلخوش گرماي كسي نيستم
آمده ام تا تو بسوزاني ام

آمده ام با عطش سالها
تا تو كمي عشق بنوشاني ام

ماهي برگشته ز دريا شدم
تا كه بگيري و بميراني ام

خوبترين  حادثه مي دانمت
خوبترين حادثه مي داني ام؟

حرف بزن ابر مرا باز كن
دير زماني ست كه باراني ام

حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنه يك صحبت طولاني ام

ها...به كجا مي كشي ام خوب من ؟
ها...نكشاني به پشيماني ام...

+ نوشته شده توسط امید در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 و ساعت 10:7 |

در این برکه سبز، ضمن تکامل ما بچه قورباقه هایی که اول دم در می آورم و بعد دوممان را می چینند، انگار جهان اطراف هم دچار تحول می شود. انگار آدمهای دیگر هم استحاله می شوند. یادش به خیر اوایل که آمده بودیم دانشگاه تعریف می شد از استاد فلانی و دو چشم داشتیم دو تای دیگه هم قرض می کردیم تا گرد کنیم و با دهانی باز به شنیدن جرئیات دانش و رندگی آقایان دل خوش کنیم. هر سال که می گذشت می فهمیدیم که آقای دکتر ایکس که دهنمون واسش آب می افتاد، همچین تعریفی نداره و سال بعد هم استاد بعدی. کم کم که این اساتید گرام سر کلاس کم می آوردند، آن ابهت و ارج و قربی که در دل ما داشتند فرو می ریخت. بعضی ها بودند که تا آخر هم ابهتشان باقی ماند. اغلب هم پرفسورهای پیر و پاتال دانشگاه بودند که هیچوقت پا ندادند درست بشناسیمشون.  طرف استاد فلان دانشگاه آمریکا بوده و شاگرد فلانی و شخ غول را شکسته بود! حالا که باز هم به این آقایان نزدیکتر می شویم می بینیم اینها هم، همچین تحفه ای نیستند. خارج از علمی که نه به آن صورت بالاست، چنان اخلاق های بچه گانه ای دارند که ...

اگر یک نگاهی به وبلاگ ماده چگال بی ندازید می بینید که دکتر حسابی هم با آن ابهتش که به نظر می رسه غول علمی ایرانه هم انگار از نظر علمی همچین بالا هم نبوده!

یادم افتاد یک زمانی یک کتابی می خواندم به اسم "بزرگترین شکارچی دنیا". اسم نویسندش یادم نیست. داستان راجع به یک اشراف زاده پولدار یود که خیلی دلش می خواست شکارچی بزرگی بشه. واسه همینم پا شد رفت الجزایر شکار شیر! آنجا که رسید بهش گفتند: شیر! دلت خوشه بابا! اینجا شغالم نداره چه برسه به شیر. اینها همش شایعه است. خلاصه طرف قبول نمی کنه و خودش را می زنه به آب آتیش. آنها هم نامردی نمی کنند و کلاه هایی سرش می گذارند تا کجا! و آخر هم یک دختره فلان را به اسم یک شاهزاده خانم عرب که دلش را برده بهش می اندازند! توی این هیر و ویر طرفم میزنه یک شیر کور درب و داغون سیرک را می کشه! آونا هم ته مونده پولهاشو می گیرند و می ندازندش بیرون. شکارچی بزرگ ما هم پوست شیره رو می فرسته خونه و با فلاکت بر می گرده. حالا خونه که می رسه همه بهش می گویند:" آی شکارچی بزرگ آمده! دویست تا شیر شکار کرده این فقط پوست یکیشونه. بقیه را دزدا بردند. بخشیده به شاه و ..." و خلاصه راستی راستی میشه شکاچیی که توی افسانه ها ازش اسم بردند!...

حالا حکایت ماست. یک روز استادان دانشگاه فردا وزیر وکیلا پس فردا رئیس جمهورها پسون فردا ...

می ترسم یک روز به این نتیجه برسم که ای دل غافل انیشتن و فرمی و دیراک و  ... هم همچین مالی نبوده اند، همش شایعه است!

+ نوشته شده توسط امید در شنبه نهم تیر 1386 و ساعت 12:46 |

یادش به خیر، سید حسن حسینی کتابی داره به نام: «نوشداروی طرح ژنریک» با اینکه شعراش یک جوریه ولی بعضی شعرای این کتاب واقعا به دل می شینه. من چند تا از شعراش را اینجا می گذارم شاید شما هم خوشتون بیاد:

 

امانت

شاعری وارد دانشکده شد

دم در

ذوق خود را به نگهبانی داد!

 

پیچ و مهره

شاعری در چنته هیچ نداشت

بوستان طبعش

جز کدو تنبل و کاهو و کلم پیچ نداشت!

روح بی معرفتش لق می زد

اهل فن می گفتند:

مهره شخصیتش پیچ نداشت!

 

آرامش

شاعری

 وام گرفت

دلش آرام گرفت!

 

عبور

شاعری خون قی کرد

تاجری دید و خیال می کرد

گربه ای

دور لبش را لیسید

عابری راه خودش را طی کرد!

 

اثبات

جمع درباره اثبات وجود ازلی گپ می زد

ژنده پوشی طلب برهان کرد

شاعری شعری گفت

عاشقی آه کشید

عارفی هو هو کرد

تاجری دسته چکش را رو کرد!

+ نوشته شده توسط امید در چهارشنبه ششم تیر 1386 و ساعت 15:3 |

نتیجه گیری:

1-     نتیجه گیری جدی: بعدها کاشف به عمل آمد آقای دکتر عزیز دلمان، مسئول محترم در حد یک بچه دبیرستانی هم از نجوم سررشته ندارند و پس از ریاست آقای ایکس که با هم در یک باند بوده اند این مسئولیت خطیر را از اقای دکتر وای که در جناح مقابل بودند دودر فرموده اند و طبعا بهتر از این هم نمی شد از ایشان انتظار داشت. البته توی پرانتز عرض کنم که ایشان اگر چه چیزی از نجوم نمی دانست ولی در مکانیک واقعا غولی بودند! ولی خوب چه ربطی داره؟

2-     نتیجه گیری اخلاقی: دختربازی خیلی بهتر از درس خواندن است! البته طبق بررسی های بعدی آینده بهتری هم دارد!

3-     نتیجه گیری مثبت اندیشانه: خدایش اگر مثبت فکر کنیم کار بدی هم صورت نگرفته. بر فرض محال اگر پای کسی مثل من به آنجا باز می شد پدر اون چهار پنج میلیارد تجهیزاتی که آنجا بود را در می آوردم! ولی این یندگان خدا همه چیز را تمیز ومرتی مثل روز اول نگه داشته بودند. تازه هرازگاهی همه جا را دستمال می کشیدند که کسی بهشون گیر نده! توی این هاگیر واگیر تحریم واین حرفها، این قضیه کم مسئله ای نیست.

4-     نتیجه گیری منفی گرایانه: توی انبار آنجا اقلا چند میلیارد وسیله بود که تا حالا حتی پلاستیکشان هم باز نشده بود! با ورود سی سی دی همشون حکم آشغال را پیدا کردند. آقا چرا پول مردم را دور می ریزید؟؟ اخرشم همه مقاله های ما کار تئوری می شوند؟ اقلا این پولها را بدین به ما یک بنیاد ازدواج موقت قورباقه ای دست کنیم، بچه قورباقه ها به فساد کشیده نشوند!

5-     نتیجه گیری فیمینیستی: وجود بچه قورباقه های نر باعث کاهش کارایی هر سیستم است.

6-     نتیجه گیری آنتی فیمینیستی: وجود قورباقه های ماده باعث کاهش کارایی هر سیستم است.

7-     نتیجه گیری دو جنسی: به قول یکی از دوستان (یادش به خیر) من نمی دانم چرا توی این دانشگاه برای انجام هر کار باید حتما یک دختر و یک پسر پایه باشه؟؟!

8-     نتیجه گیری سیاسی: آقای استاد دانشگاه خجالت! خجالت! مگه دانشگاه جای باند بازیه؟؟

9-     نتیجه گیری آنارشیستی: من دهن این مفسدان فی الارض و خورندگان بیت المال را سرویس می کنم. من پدر ...

10-نتیجه گیری دینی: آقا این خانه های عفاف چی شد؟ می بینید کمبود خانه خالی چه می کند!

11-نتیجه گیری احساسی: اون ترم من معدلم دو نمره آمد پایین!

12-نتیجه گیری عقلانی: احمق بی شعور! می توانستی هم حالت را بکنی، هم کارت را، هم عزیز دوردونه دکتر فلانی بشی، هم کلی نمره ازش بگیری، هم منت سرشون بزاری، هم ... بی خیال تو آدم نمی شی!

13-نتیجه گیری کلی: بعد از کلی تحقیق و تفحص و شب بی خوابی و دود چراغ خوردن تازه فهمیدم: بابا دانشگاه و استاد و هیئت علمی و کار تحقیقاتی و درد علم و درد وطن و ... همه حرف مفته! گفتند ما را خر کنند! به پول بچسب و حال! بقیه را هم بی خیال!

 

نصیحت: مردمان زمانه بسی رند شدند حتی با دیدن یک مشت پشم فلان جای بچه قورباقه می خواهند کلاهی از آن برای خویش تهیه کنند! پس ای بچه قورباقه پشمت را هم قایم کن!

 


پ.ن: منتظر نتیحه گیری های شما هم هستیم!

+ نوشته شده توسط امید در یکشنبه سوم تیر 1386 و ساعت 10:10 |

بیرون که آمدیم من دوست قورباقه جان (همان غازغلنگ مطرود) با هم نشستیم و حال گفتیم. تازه فهمیدم که ایشان را هم چنین نصایحی نموده یودند!

الغرض صبحتها ادامه پیدا کرد و ما دیدیم نه مرد این میدانیم. عطایش را به لغایش بخشیدیم و به دنبال راهی دیگر گشتیم. کنار این تلسکوپ اصلی توی دامنه های مجاور تلسکوپ کوچکتری بود که حداقل درش 20 سالی باز نشده بود. با یک نگاه کوچک معلوم بود که چیزی بسیار توپی است. بدو بدو رفتیم خدمت استادی بسیار محترم که مسئول همه چیز انجا بود. ما که تا آخر نفهمیدیم ایشان جزء کدام دسته آبزیان است. فقط می دانیم که همیشه نیمی ریش داشت و نیمی را با تیغ می زد. دری زدیم و احوال گفتیم و جای شما خالی، تحویل گرفته شدیم بسی زیاد! (آنقدر که حتی اگر شاگرد اول هم می شدیم یک دهم آن به چشم نمی آمد) تلفنی کرد با کسی صلاح مشورتی کرد و از امتیاز هئیت علمی پرسید. در آخر گفت "چای بیاور بابا!" ما چای بابا خوردیم و گفت: با همین بی شعورهای فعلی شروع کنید. من هم مجبورشان می کنم با شما کار کنند. نگاهی به هم کردیم و گفتیم: استاد جان، قربان قد و بالایتان. قربان پشمهای زیر شکمتان. اینان خیلی پیشرفته اند. کارهایی می کند غریب. دارند آپولو هوا می کنند. از ناسا بارها برای بردنشان آمده اند ولی اینها عرق ملی داردند! اگر اینجایی نبودند بارها و بارها نوبل برده بودند. ما را با اینان چه کار؟ ما دو بچه قورباقه چلمنیم که می خواهیم با اجازه شما چند تا عکس بگیریم و بزنیم به در دیوار. همین! چرا وقت استادان بحر و شکردهانان مرداب را بگیرم؟ استاد نگاهی عاقل اندر سفیه کرد و گفت: می دانیم! تا مقدمات را فراهم می کنم، شروع می کنید به نوشتن. شب ها به رصد خانه می روید و هر چه می بینید به من می گویید. می نویسید و عکس می گیرید. یادتان باشد که دیدنیها را از دریچه دوربین تلسکوپ نبینید! ستاره ها روی زمین اند! من قصد دارم تحول ایجاد کنم. نوبل برای دانشگاه بیاورم. مفت خوران را بیرون کنم. زحمت کشان را به کار بگمارم. شما را هم همه چیز می دهم به اسم کار دانشجویی! و اگر چنین نکنید چنانتان کنم که در شاهنامه نامتان را بیاورند! نامه ای نوشت ریاست بخش را که: "آی فلانی چرا دست مرا بسته ای؟ این کسان کسیتند در فلان جا و بهمان جا؟ چرا نمی گذارید نیروی کار آزموده به کار بگماریم؟ سالها پیش که من و مسیه با هم درس می خواندیم، با هم مسابقه دو می گذاشتیم حالا او ماراتن می گیرد و من دو صد متر هم نمی توانم بگیرم! من اینان را بیرون می کننم و  با او ماراتن می دهم و یا برنده می شوم یا جان در این راه می نهم. مگر شما عرق ملی ندارید؟ مرا بودجه ای بدهید سنگین که شاخ کفر را در بلاد مسلمین بشکنم!" ما را گفت صد کپی می زنید این نامه را و همراه گزارش رصد امشب! در پاکت قفل و زنجیر داری می گذارید و می دهید به رئیس فلان و فلان و فلان و....

پس بشکن زدن آغازید و ما نگران از فردا، دست از پا درازتر و چشمانی از حدقه در آمده به در آمدیم و قلنبه قلنبه در چشم هم نگریستیم! و بدین گونه بود که قورباقه ها چشم قلنبه شدند.

ادامه دارد...

+ نوشته شده توسط امید در شنبه دوم تیر 1386 و ساعت 8:50 |