تبليغاتX
شب نوشته های یک بچه قورباقه

اول از همه بگم من قصد توهین به هیچ بنی بشری و مکان خاصی را ندارم. آخه ما قورباقه ها هم، توی برکه خودمون هم دانشگاه داریم هم پژوهشکده و هم خیلی چیزهای دیگه که شما آدمها ندارین! بعد می گم حرفهای من راجع به دانشگاه های آزاد و پیام نور و اینها نیست (اصلا ما اینجا همچین چیزهایی نداریم آخه قورباقه ها که پول ندارند) و راجع به چند تا دانشگاه اول یک مرداب گنده حرف می زنم.

دوم، شیراز سابقا یک روزنامه محلی داشت که بخشی داشت به عنوان "چتو شد که اینتو شد؟" (لطفا با لهجه غلیظ شیرازی بخونید) من هم می خواهم همین را به زبان خودم بگم. اگر نثر این بچه قورباقه ضعیفه یا چرت و پرت قور قور می کنه، خوب بچه قورباقه است شما یادش بدید!

سوم، اینکه هر چی می نویسم فقط آب و رنگ و لعابش زیاد شده و گرنه اصل ماجراها واقعیند و مدارک مستدل لازم برای اثبات دعوی موجود است! البته ما هم در دانشگاه همه کاری کردیم ولی این اتفاقات هم وجود داشته و دارد. پس لطفا بی خود یخه جر ندهید!

و حالا اصل ماجرا: جانم براتون بگه که من وقتی تازه وارد دانشگاه برکه سبز شده بودم خیلی عشق نجوم و ستاره شناسی و از این جور چرندیات داشتم (هیشکی هم نبود بگه آخه بچه قورباقه را چه به این حرفها). همه نمره های مربوطه نیز 20 بود. (به جون دختر خاله پادشاه چاخان هم نمی کنیم) ماجرا از آنجا شروع شد که ما خودمون را کشتیم و گفتیم چرا این همه درس تئوریک خفن؟ بذار یک کار عملی هم بکنیم. با یک بچه قورباقه دیگه که از منم بدتر بود شروع کردیم و گفتیم بیاید خودمان به تنهایی ماراتن مسیه بگیریم و با عکساش نمایشگاهی ترتیب بدیم. (این حرف ها مال خیلی قبل از مجله نجوم و تشکیل گروه های نجوم آماتوریه) رفتیم پیش بچه های رصد خونه  و آنها هم با کلی اخم و تخم گفتند حالا فردا شب بیاید ببینیم چکار می توانید بکنید. فردا شب داشتیم می رفتیم که دیدم آقای سنجاقک با اتول پدر جان مشغول اتو کشیدن دو تا همشیره بسیار محترم اند. (در ضمن اون زمان ها این کارها بسیار بسیار بی ناموسی محسوب می گردید) ما هم با چشمان از حدقه در آمده لک و لک کنان (به کسره کاف) به سمت رصد خانه نیلوفر آبی رفتیم. آنجا اولش کلی گفتند شما توان علمی ندارید و فرق شاهپرک و پروانه را نمی دانید و این حرف ها که با جوابهای ما بسی محکم سر جای خودشون نشستند و دیگه جیک نزدند. قرار شد شب را آنجا بمونیم تا با بچه ها بشتر آشنا بشیم. ساعت حدود 11 شب بود که آقای سنجاقک تشریف آوردند. همراهشان دو تا پروانه خانم بسیار متین و موقر بودند که معرفی شدند: "پروانه خانم 1 و 2، دخترخاله هاشون که خیلی به نجوم علاقه دارند و آمدند رصد خانه را از نزدیک ببینند." و البته بازدید رصد خانه از تاریکخانه عکاسی شروع شد. و چون آقای سنجاقک می خواستند فیلم ها را ظاهر کنند در را محکم از پشت بستند. (لطفا فکر بد نکند چاپ عکس در نجوم از مهمترین مراحل اجرای کار است) خلاصه ما رفتیم و تلسکوپ اصلی رصدخانه را دیدیم که البته مربوط به 30 - 40 سالی پیش بود. داشتیم یک خورده توی لوله اش را نگاه می کردیم که دیدم ای دل غافل، فقط ما دو تا بچه قورباقه اینجاییم و این هفت هشت تا دختر پسری که با ما بودند هیچکدام نیستند. اولش فکر کردیم عجب نامردایی هستند حتما می خواهند ما را کنسرو کنند صادر کنند فرانسه! ولی بعدش کاشف به عمل آمد اینها همشون با هم فامیل بودند و برای این که خدای ناکرده مشکل بی آبرویی پیش نیاد هر کدام فقط با فامیل خودش یک گوشه ای دارند کارهای تحقیقاتیشون را ادامه می دهند. (دیدید چقدر فکرتون خرابه و چه فکرای ناجوری کردین، خجالت بکشید). خلاصه درد سرتان ندهیم صبح شد. آقای سنجاقک تشریف آوردند و من بچه قورباقه نحیف را گوشه ای تنها گیر آوردند. حالا ما از ترس داشتیم محتاج شلوار اضافه می شدیم. (حتما توی فیلم های راز بقا دید که چه جوری سنجاقک ها بچه قورباقه ها را می خورند!) آقا این جناب هم دو متر قد، هیکل ورزشکاری، خفن ما هم یک بچه قورباقه ریقو. حرف نزده افتاده بودیم به غلط کردن. آقای سننجاقک آمد و دستش را انداخت گردنمون و گفت: قوری جون بابا ما منتظر خودت بودیم، این مرتیکه غازغلنگ را واسه چی ورداشتی آوردی؟ گفتم: بابا تو که بدتری، اینا که دانشجو هم نبودند. اصلا چه جوری تونستی بیاریشون اینجا؟ نگهبانای دم در که ماشاا... چنان پاچه می گیرند که ما هم به زحمت تو می آییم. بزنیم به تخته انگار روابط خیلی حسنه تشریف دارند. فرمودند: این خواهران گرام که از آشنایانند علاقمند. خدا هم که فرمده ذکات العلم نشره. پس ما مشغول امر حقیم و نشر علم به جاهلان. تو هم بیا و در این ثواب شریک شو که هم حوریان بهشتی تو را دست دهد و هم حوریان آسمانی! ...

 ادامه دارد...

+ نوشته شده توسط امید در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 و ساعت 8:54 |

هـــرگز کسی بروز مـــن ناتـــوان مبــاد

مانند مــن فسرده دلــی در جهـــان مبـاد

بس رنج دیده ام زدل مهربـــــان خــو یش

یارب دلــی دگـــر بجهان مهــربان مبـاد

گر شد خزان بهار من از دوریت چه باک

ای گل ترا بهار جـــوانی خـــزان مبــــــاد

هر کس که میرود نهد از خـــود نشانه ای

از من بجز فـسانه عشقت نشــــان مبــاد

سوزد اگر چـــو شمع زبانم ز سوز عشق

حــرفی به غیر عشق مــرا بر زبـان مباد

هر کس کـــه ناله هـــای دلـــم شنید گفت

مرغی شکسته بال و جدا از آشیان مباد

خـوش آشیانه ایست بـــرای وفا د لــــــم

جز برق عشق آفـت ایـن آشیان مبـــاد

+ نوشته شده توسط امید در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 و ساعت 10:6 |

 همزباني نيست تا گويم بزاري اي دريغ                    ديگرم مستي نمي بخشد شراب
جام من خالي شدست از شعر ناب                          ساز من فرياد هاي بي جواب

۱- داریوش شاه بزرگ گفت: از این جهت اهورا مزدا سلطنت من و فرزندانم را پایدار نگه دارد ، که من عدالت را همیشه برپا دارم و نگذارم هیچ ثروتمندی بر هیچ مستضعفی چیره شود و حق او را پایمال کند.

۲- اين چند روز مي بايست بخش دوم يك جزوه در مورد يك روش جديد آناليز اپتيكي بنويسم. همه مطالب در موردش آماده كردم، خودم هم بالاخره فهميدم چي به چيه ولي حالا هر كار مي كنم نوشتنم نمي آيد. دقيقا سطر اول گير كردم. اگر كسي راه حلي بلده خبرم كنه اگر نه كه اينقدر مي مونم تا خودم هم يادم بره چي ياد گرفته بودم.

۳- من تمام اتهامات در مورد دپ زدن را مي پذيرم. و اعتراف مي كنم حقيقا بدجوري هم دپ زدم! معمولا پيش مي آمد ولي نه به اين شدتي كه اين بار پيش آمد و معمولا هم دو سه روزه رفع مي شد ولي اين بار ديگه ركورد شكسته.  دقيقا مصداق اين شعر فريدون فروغي شدم. اگر احتمالا كسي چيزي تلختر از شراب فلان  و برنده تر از ساز فلان ... پيدا كرد خبرم كنه اگر نه منم ايكس مي تركونم و ميرم سراغ جاز و راك و ...

 

پر كن پياله را
كاين آب آتشين
ديري است ره به حال خرابم نميبرد
اين جامها كه در پي هم ميشود تهي
درياي آتش است كه ريزم به كام خويش
گرداب مي ربايد و آبم نمي برد
من با سمند سركش و جادويي شراب
تا بيكران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره انديشه هاي گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگي
تا كوچه باغ خاطره هاي گريزپا
تا شهر يادها
ديگر شراب هم
جز تا كنار بستر خوابم نميبرد
هان اي عقاب عشق
از اوج قله هاي مه آلود دور دست
پرواز كن به دشت غم انگيز عمر من
آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد
آن بي ستاره ام كه عقابم نميبرد
در راه زندگي
با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي
با اينكه ناله مي كشم از دل كه : آب ‌آب
ديگر فريب هم به سرابم نمي برد
پر كن پياله را...

 

+ نوشته شده توسط امید در یکشنبه بیستم خرداد 1386 و ساعت 14:52 |

اولا از همه دوستانی که هر کدام به یک طریق با من همدلی دلی کردند ممنونم. اصلا فکر نمی کردم با این همه آدم یک جور درد مشترک داشته باشم. شاید از وضع بی سامان زمانه است که این همه آدم دچار چنین بحران شدند. امروز داشتم با دوستی حرف می زدم که می گفت: خوب چرا دل نمی کنی؟ اگر من شرایط تو را داشتم یک لحظه هم تامل نمی کردم. همه چیز را ول می کردم. هم این کار بی حاصل که دیگر چیزی جز خستگی و اعصاب خورد برات نداره. هم این ترافیک زهرماری که روزی چند ساعت از وقتت را مثل چی می بلعه و هیچ حاصلی هم نداره. هم این اخلاقیات و پسر خوبی بودن و تحمل و فلان و فلان و فلان و ...یک خانه مجردی می گرفتم و هر کاری دلم می خواست می کردم. می رفتم دنیال کارایی که دوست دارم و ...

نمی دانم چقدر با این حرفها موافقید اما من هر کاری کردم این حرفها توی کتم نرفت که نرفت. درسته که زندگیمون شده یک تکرار مکرارات، درسته که هرچی شادی کوچیک توی زندگیمون داریم، داره روز به روز بیشتر رنگ می بازه. درسته که مشکلات اقتصادی داره روز به روز روابط را کمرنگتر و کمرنگتر می کنه ولی پس با ریشه هامون چکار کنیم؟ بکنیم و بریم؟ همین؟ اگر بعد باز هم پشیمون شدیم چی؟ اگر بعد از این همه کندن نه تنها هیچ چیز به دست نیاوردم که هر چی داشتیم را هم از دست دادیم چی؟ یادمون نره ما بچه این انقلابی هستیم که هر روز می گفتیم اگر از این بدتر هم میشه؟ و رفتیم جلو و بدترش را هم دیدیم. حالا ما موندیم و یک چند تا ته ریشه باقی مانده از عهد بوق. می گویید اینا را هم بکنیم؟بعد دیگه مگر غیر از حسنی و حوضش چیز دیگه ای هم می مونه.

 

 شاید یکی از بزرگترین مشکلات نسل ما اینه که هیچ کس یادش نداده چطور باید زندگی کنه. چطور باید از یک شادی کوچولو لذت ببره. چطور بایسته، یک لحظه صبر کنه و لذت ببره از اون چیزی که الان روبروشه. انگار به ما فقط یاد دادن بریم جلو. اگر دیوار جلومون بود با سر بریم توش و اگر کوه و دره بود فقط با سرعت رد بشیم. کسی اینجا موفقتره که بتونه این دیوارها را بشکنه و رد بشه. انگار حالا بعد از اینهمه رد شدن چی هست؟ انگار یک چیزی انتهای این مسیره که ما باید حتما بهش برسم. انگار روال زندگیمون را برنامه ریزی کردن. درس بخوان، دیپلم بگیر، خودت را بکش تا از کنکور رد بشی، برو دانشگاه، برو فوق لیسانس، برو دکتری، حالا برو سربازی پا بکوب تا آدم بشی! در این صورت تو یک احمق موفق هستی! خدا وکیلی اغلب دوستان من که حتی رنگ دانشگاه را هم ندیدند، از همه ما به اصطلاح تحصیل کرده ها هم در کار هم در زندگی خانوادگی هم توی لذت بردن از زندگی موفقتر بودند. برو جلو برو برو برو تا کجا؟ قراره به کجا برسیم. آقا ما تا ته اینجا را دویدم، اینجا هیچ خبری نیست. تازه باید بیای دنبال کار بگردی تا تازه بشی نوکر فلان آقایی که ... (خودتون دیگه حتما می دانید چی می خواهم بگم) من که اسم کاری که خودم دارم را گذاشتم برده داری نوین! خدایشم ما همان برده های قدیمی هستیم فقط ارباب چوبش را عوض کرده...

حالا که عمرمون گذشته تازه دارم می فهمم این مسیر سبز زندگی که می گویند یعنی چه. حالا تازه دارم به یاد می آورم چه تپه های پر از گل و چه دره های سر سبزی که توی این مسیر فقط ازشون گذشتم. یک لحظه نمودم تا درست و حسابی نگاهشون کنم. هیچ وقت صبر نکردم تا گلی را بو کنم یا از صدای آبشاری لذت ببرم. ولی از همه بدترش اینه که الانم همینم. گاهی فکر می کنم شاید مغزم را جوری برنامه ریزی کردن که فقط یاد گرفته بره جلو و جلو. شاید صبر کردن، ماندن، لذت بردن اصلا جایی توی وجود من نداره....

+ نوشته شده توسط امید در جمعه هجدهم خرداد 1386 و ساعت 3:44 |

نمی دانم چرا هر کاری می کنم نمی توانم به زمان برسم. همش از زمان عقبم.همیشه کلی کار نکرده مطلب نخوانده، تلفن نزده، نامه ننوشته، د.وست ندیده و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه دارم. انگار عقربه های زمان با هم قرار گذاشتند که من هیچوقت بهشون نرسم. خیلی وقته می خواهم بنویسم و وقت نمی شه. نمی دانم من چه هیزم تری به این دو تا عقربه نَسناس فروختم که تا چشم من را دور می بینند ده دور یکی می کنند و روز را هفته و هفته را ماه و ماه را سال. اصلا انگار با هم مسابقه گذاشتند. انگار همین ده دقیقه پیش بود که پنجشنبه بود و سخنرانی الهی قمشه ای. لعنت به این دو تا عقربه که بازم که تلوزیون را روشن می کنم همون برنامه است و بهم میگه آقا پسر کجایی که یک هفته گذشته! یک هفته! آقا یکی به داد من برسه! من اصلا نمی فهمم این زمان چه جوری داره می گذره! انگار این دو تا عقریه من را سر کار گذاشتند. انگار می خواهند این یکی دو صباح باقی مانده را هم چنان به سرعت بگذرانند که نه من بمانم و نه اثری از  آباد من.

خدایا، دستم به دامن عزیزت. خودت من را دریاب ...

هر روز هم که شده مثل دیروز، تکرار مکررات. شدم مثل یک آدم ماشینی، صبحها پا می شوم و می روم سر کار، کارهای تکراری، و باز هم تکراری، شبها هم که میام خونه، سریالهای تکراری و خوابهای تکراری ...

خدایا، اگر سر پل صرات ازم بپرسی تو این بیست و چند سال زندگیت چه کار کردی، کجا رفتی، با کی رفتی چی بگم؟ نه خدایش چی دارم که بگم؟ بگم صبحها پا می شم و شبها پای تلوزیون، خواب فیلمهای تلوزیون را می دیدم؟ بگم، نه نگاهی کردم به این همه زیبای ها، نه شنیدم این همه شیدایی ها، نه بوییدم این همه شادابی ها، نه ...

...

یادش به خیر روزهایی که از بوی خاک باران خورده مست می شدیم و از دیدن یک شاخه اقاقیا لبریز. یادش به خیر روزهای بی خیالی و تب فلسفه و نیچه و هایدگر. یادش به خیر فال حافظ و نشستن کنار اون حوض پشت حافظیه. یادش به خیر بحثهای بی پایان فلسفه و غیبت پشت سر دخترای تازه نامزد کرده کلاس. یادش به خیر عشق. یادش به خیر ...

نه دیگه دارم مثل پیرمردهای 90 ساله حرف می زنم. دارم به خاطراتی که خیلی وقته بوی مرگ گرفتند چوب می زنم. بعد چهار پنج سال مردگی توی این چهار دیواری، توی این دود و شلوغی و ترافیک، بین این آدمهایی که نه دوست داشتن را می شناسند و نه به معنای محبت رسیدند، بین این همه آدم بی پناه که از بزرگ و کوچیک دنبال یک سرپناه، یک جای امن می گردند، بایدم برگردم به اون چند صباحی که شاید، فقط شاید دست زمخت زندگی را روی شانه هام لمس کردم. بایدم برگردم به خاطراتی که تداعی دویدنهای منه تا ته کوچه باغهای لخت و عور زندگی ...

 

و حالا فکر کن که میون این همه پیاده روی سیمانی، میان این همه برج سر به فلک کشیده، میان این همه آدمی که اسمشونم از یادشون رفته، میان این همه حرص پول، میان این همه دوستی های پوشالی، میان این همه تنهایی، میان این همه چیزهای دروغی، یک بچه قورباقه تنها که حتی اسم خودش را نمی تونه درست هجی کنه، چطور می تونه یک برکه کوچولوی، که فقط آبش تمیز باشه واسه خودش پیدا کنه؟

 

 

+ نوشته شده توسط امید در جمعه یازدهم خرداد 1386 و ساعت 3:29 |
نمی دانم حرف های دیروز فرمانده نیروی انتظامی را گوش دادید یا نه؟ در مورد طرح مبارزه با اراذل و اوباش همچین حرفهایی گفت: ما همه ارازل و مواد فروشان و معتادان و افراد مرتبط با فحشا را می شناسیم و می توانیم به سرعت همه آنها را دستگیر کنیم ولی وقتی دستگیرشان کردیم چکارشان کنیم؟ تقصیر ناامنی جامعه به گردن مراجع بعدی است که آنها را دوباره آزاد می کنند!!! مقصر را  در قوه قضاییه و زندانها پیدا کنید و ...

من هیچ قضاوتی راجع به این حرف ها نمی کنم، فقط اگر کسی لینک اصلی خبر را دید بگه تا اینجا بگذارم.

حالا حرفهای محسن رضایی را در مورد محمود جان بشنوید: "

ارگان شوراي هماهنگي نيروهاي حزب الله نوشت: محسن رضايي كه در همايش "ايران 1404 از حرف تا عمل" كه توسط  سردبير روزنامه خراسان در مشهد برگزار شده بود، به بهانه انتقاد از عدم تحقق چشم‌انداز، به دكتر احمدي‌نژاد حمله كرد و گفت: مردم در انتخابات با راي خود اين مسير را اصلاح خواهند كرد!

 محسن رضايي گفت: در مورد چشم‌انداز 20 ساله دولت احمدي‌نژاد بسيار بدتر از دولت خاتمي عمل‌ كرده است. من بسيار سعي كردم خودم را كنترل كنم. و الا اين‌جا بايد كلي حرفايي مي‌زدم كه همه‌اش نقد دولت بود.

از محسن رضايي پرسيده شد؛ پس جريان حمايت خاص آقا از اين دولت چيست؟ رضايي مي‌گويد: چون اين‌ها نيروهاي انقلابند آقا از اين‌ها حمايت مي‌كنند.

سوال‌كننده در جواب رضايي مي‌گويد: مگر آقا با كسي تعارف دارند، يا مي‌ترسند كه اگر كسي نيروي انقلاب باشد ولي در مورد چشم‌انداز بد عمل كند، تذكر ندهند؟
جواب رضايي را ببينيد:
اين‌ها نيروهاي دست شش ما هستند، احمدي‌نژاد، صادق محصولي، فتاح، اين‌ها نيروهاي دست شش هستند. در ضمن آقاي احمدي‌نژاد نهايتاً در حد استاندار بود. از او انتظار بيشتري نداشته باشيد. يكسري شتابزدگي‌ها هم به همين دليل است. آقاي هاشمي و آقاي خاتمي يك عمر در سياست و مسؤوليت بودند، اما ايشان نهايتاً استاندار يك استان بودند.

آقاي احمدي‌نژاد دولتش الآن با دو مشكل مواجه است:
1. عدم كارآمدي 
2. مساله تورم و گراني
ايشان اول قبول نمي‌كردند و همه‌اش مي‌گفتند: اين‌ها غلط است، و اين‌ها كذب است. حالا ديگر قبول كردند.
در جريان انجام چشم‌انداز با آمدن اين دولت ما دو سال عقب افتاديم و دولت و مجلس در اجراي چشم‌انداز كند عمل مي‌كنند. "

لینک اصلی خبر: http://asriran.com/view.php?id=17907

+ نوشته شده توسط امید در شنبه پنجم خرداد 1386 و ساعت 10:35 |

تقریبا دو سه هفته ای نبودم، ازمحمدرضا و ملکا که این مدت به یاد من بودند ممنونم.

دو هفته پیش رفتم سمینار انجمن سطح که امسال در کرمان برگذار شد. (دقیقا از روزی که من دیگه نتوانستم بلاگم!) گویا برنامه اصلی برگزاری این سمینار را یک آقای دکتری که چند مدت پیش به رحمت خدا رفته بود،ریخته بود. از انصاف نگذریم تجلیل خوبی از ایشان شد ولی تا آخر سمینار هم نگفتند که این آقا کارهای سمینار را کرده و هر کس که روی سن می آمد همه چیز را از ابتدا تا به پایان کار خود می دانست! وقتی فیلمی که بسیار بد تهیه شده بود، از عکسهای این مرحوم پخش می شد خانمی که داشت عکاسی می کرد آمد کنار من نشست و هق هق زد زیر گریه. وقتی سالن را نگاه کردم دیدم کم نیستند کسانی که دارند گریه می کنند. من این آقا را نمی شناختم و چیزی هم ازشون نشنیده بودم ولی از عکس العمل آدمها می شد فهمید چه طور زندگی کرده...

اگر از خود سمینار که واقعا جالب! برگذار شد بگذریم حواشی سمینار و صحبتهای رد و بدل شده واقعا جالب بود. یکم اینکه دانشگاه کرمان نه تنها از برگذاری این سمینار حمایت نکرده بود هر چی هم سنگ دم دستش بود انداخته بود جلوی پای این بندگان خدا. دانشگاه کرمان این همه سالن داشته و آنوقت این سمینار را جایی خارج از کرمان که هنوز هم ساختمانهایش کامل نشده بود برگزار کردند! من همیشه فکر می کردم شهرهای کوچک از این حزب بازی های و کاغذبازی های دانشگاهای شهرهای بزرگ دورند ولی چیزی که آنجا دیدم دقیقا عکس این قضیه بود.

دوم، دانشگاه کرمان را افضلی پور نامی که از خیرین دانشگاه ساز! زمان شاه بوده ساخته و شرط کرده اسم خودش را روی این دانشگاه بگذارند. استادان و دانشجویان که ارادت خاصی به این آقا داشتند و از شخصیت و آینده نگری این آقا می گفتند. ولی از جایی شنیدم که گویا تا مدتها بعد از انقلاب واجب کفایی شده بود که روزی 3 بار این آقا را لعنت کنند!!!! شاید به این دلیل که این بنای کفر را در دیار اسلام بنا نهاده اند و ... ولی انگار بعدها کمی دیدگاه مردم مثبت تر شده بود چون اسم او را روی دانشگاه پزشکی گذاشته بودند. از چند تا از دانشجویان عین این جمله را شنیدم: "من نمی دانم شهید باهنر برای کرمان چه کرده اسمش را روی دانشگاه کرمان گذاشتنه اند؟" (اشتباه نشود من قصد ندارم چیز خاصی بگویم فقط نقل قول کردم)

سوم، آنجا خیلی تصادفی دوستانی را دیدم که اصلا فکر نمی کردم یک بار دیگه بتوانم ببینمشون. کسانی که هیچ لینکی برای رسیدن بهشون نداشتم. واقعا که دنیا خیلی کوچیکه!

چهارم مدتها قبل شهردار کرمان یک جاده دو بانده و بسیار مرتب به سمت ماهان کشیده بود. بعد زمینهای اطرافش را تفکیک کرده و به مردم فروخته بود. با عوض شدن شهردار نفر بعد نه تنها این کار نیمه تمام را تمام نکرده بود بلکه به این زمین های فروخته شده آب هم نداده بود و الان این زمینها خشک و لم یزرع و غیر قابل ساخت رها شده بودند...

...

+ نوشته شده توسط امید در چهارشنبه دوم خرداد 1386 و ساعت 14:23 |