اول از همه بگم من قصد توهین به هیچ بنی بشری و مکان خاصی را ندارم. آخه ما قورباقه ها هم، توی برکه خودمون هم دانشگاه داریم هم پژوهشکده و هم خیلی چیزهای دیگه که شما آدمها ندارین! بعد می گم حرفهای من راجع به دانشگاه های آزاد و پیام نور و اینها نیست (اصلا ما اینجا همچین چیزهایی نداریم آخه قورباقه ها که پول ندارند) و راجع به چند تا دانشگاه اول یک مرداب گنده حرف می زنم.
دوم، شیراز سابقا یک روزنامه محلی داشت که بخشی داشت به عنوان "چتو شد که اینتو شد؟" (لطفا با لهجه غلیظ شیرازی بخونید) من هم می خواهم همین را به زبان خودم بگم. اگر نثر این بچه قورباقه ضعیفه یا چرت و پرت قور قور می کنه، خوب بچه قورباقه است شما یادش بدید!
سوم، اینکه هر چی می نویسم فقط آب و رنگ و لعابش زیاد شده و گرنه اصل ماجراها واقعیند و مدارک مستدل لازم برای اثبات دعوی موجود است! البته ما هم در دانشگاه همه کاری کردیم ولی این اتفاقات هم وجود داشته و دارد. پس لطفا بی خود یخه جر ندهید!
و حالا اصل ماجرا: جانم براتون بگه که من وقتی تازه وارد دانشگاه برکه سبز شده بودم خیلی عشق نجوم و ستاره شناسی و از این جور چرندیات داشتم (هیشکی هم نبود بگه آخه بچه قورباقه را چه به این حرفها). همه نمره های مربوطه نیز 20 بود. (به جون دختر خاله پادشاه چاخان هم نمی کنیم) ماجرا از آنجا شروع شد که ما خودمون را کشتیم و گفتیم چرا این همه درس تئوریک خفن؟ بذار یک کار عملی هم بکنیم. با یک بچه قورباقه دیگه که از منم بدتر بود شروع کردیم و گفتیم بیاید خودمان به تنهایی ماراتن مسیه بگیریم و با عکساش نمایشگاهی ترتیب بدیم. (این حرف ها مال خیلی قبل از مجله نجوم و تشکیل گروه های نجوم آماتوریه) رفتیم پیش بچه های رصد خونه و آنها هم با کلی اخم و تخم گفتند حالا فردا شب بیاید ببینیم چکار می توانید بکنید. فردا شب داشتیم می رفتیم که دیدم آقای سنجاقک با اتول پدر جان مشغول اتو کشیدن دو تا همشیره بسیار محترم اند. (در ضمن اون زمان ها این کارها بسیار بسیار بی ناموسی محسوب می گردید) ما هم با چشمان از حدقه در آمده لک و لک کنان (به کسره کاف) به سمت رصد خانه نیلوفر آبی رفتیم. آنجا اولش کلی گفتند شما توان علمی ندارید و فرق شاهپرک و پروانه را نمی دانید و این حرف ها که با جوابهای ما بسی محکم سر جای خودشون نشستند و دیگه جیک نزدند. قرار شد شب را آنجا بمونیم تا با بچه ها بشتر آشنا بشیم. ساعت حدود 11 شب بود که آقای سنجاقک تشریف آوردند. همراهشان دو تا پروانه خانم بسیار متین و موقر بودند که معرفی شدند: "پروانه خانم 1 و 2، دخترخاله هاشون که خیلی به نجوم علاقه دارند و آمدند رصد خانه را از نزدیک ببینند." و البته بازدید رصد خانه از تاریکخانه عکاسی شروع شد. و چون آقای سنجاقک می خواستند فیلم ها را ظاهر کنند در را محکم از پشت بستند. (لطفا فکر بد نکند چاپ عکس در نجوم از مهمترین مراحل اجرای کار است) خلاصه ما رفتیم و تلسکوپ اصلی رصدخانه را دیدیم که البته مربوط به 30 - 40 سالی پیش بود. داشتیم یک خورده توی لوله اش را نگاه می کردیم که دیدم ای دل غافل، فقط ما دو تا بچه قورباقه اینجاییم و این هفت هشت تا دختر پسری که با ما بودند هیچکدام نیستند. اولش فکر کردیم عجب نامردایی هستند حتما می خواهند ما را کنسرو کنند صادر کنند فرانسه! ولی بعدش کاشف به عمل آمد اینها همشون با هم فامیل بودند و برای این که خدای ناکرده مشکل بی آبرویی پیش نیاد هر کدام فقط با فامیل خودش یک گوشه ای دارند کارهای تحقیقاتیشون را ادامه می دهند. (دیدید چقدر فکرتون خرابه و چه فکرای ناجوری کردین، خجالت بکشید). خلاصه درد سرتان ندهیم صبح شد. آقای سنجاقک تشریف آوردند و من بچه قورباقه نحیف را گوشه ای تنها گیر آوردند. حالا ما از ترس داشتیم محتاج شلوار اضافه می شدیم. (حتما توی فیلم های راز بقا دید که چه جوری سنجاقک ها بچه قورباقه ها را می خورند!) آقا این جناب هم دو متر قد، هیکل ورزشکاری، خفن ما هم یک بچه قورباقه ریقو. حرف نزده افتاده بودیم به غلط کردن. آقای سننجاقک آمد و دستش را انداخت گردنمون و گفت: قوری جون بابا ما منتظر خودت بودیم، این مرتیکه غازغلنگ را واسه چی ورداشتی آوردی؟ گفتم: بابا تو که بدتری، اینا که دانشجو هم نبودند. اصلا چه جوری تونستی بیاریشون اینجا؟ نگهبانای دم در که ماشاا... چنان پاچه می گیرند که ما هم به زحمت تو می آییم. بزنیم به تخته انگار روابط خیلی حسنه تشریف دارند. فرمودند: این خواهران گرام که از آشنایانند علاقمند. خدا هم که فرمده ذکات العلم نشره. پس ما مشغول امر حقیم و نشر علم به جاهلان. تو هم بیا و در این ثواب شریک شو که هم حوریان بهشتی تو را دست دهد و هم حوریان آسمانی! ...
