تبليغاتX
شب نوشته های یک بچه قورباقه
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
 

 قیصر امین پور

+ نوشته شده توسط امید در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:48 |
چند روز پیش یک نفر ناشناس یک اس ام اس  به این مزمون برام زد:

"کورش آرام گیر در بستر                 ملک ما بی تو گشت خاکستر

سد به روی تمدنم بستند              بی تمدن چه فرق با استر؟

ننگ بادا به من که در خوابم           میهنم با عرب شد همبستر

پاسارگاد آرامگاه کورش بزرگ پدر ایران با آبگیری سد سیوند به زیر آب خواهد رفت. لطفا برای همه بفرستید"

متاسفانه همه تلاشهای اینترنتی و اس ام اسی و سیاسی برای آبگیری این سد نتیجه نداد و بخش بزرگی از تمدن کشف نشده ایران برای همیشه از بین رفت. یادم هست خیلی سال پیش قبل از شروع سر و صدا در مورد جیرفت و شهر سوخته با یکی از صاحبنظران میراث فرهنگی صحبت می کردم حرف خیلی جالبی زد. آن زمان گفت "به نظر می رسه یک تمدن ناشناخته توی جیرفت یا شاید توی پهنه جنوب شرق ایران هست که دولت به دلایلی مایل نیست کشف بشه  و بصورت کاملا رسمی دزدان عتیقه دارند انجا را با خاک یکسان می کنند! کشف این تمدنها تاریخ تمدن امروزی را کاملا تغییر خواهد داد." تازه چند سال بعد من اسم جیرفت و شهرسوخته را شنیدم. امروز بعد از چند سال باز یاد حرف این عزیز افتادم.

به وبلاگ همنهاد یک سر بزنید مطالب جالبی در این مورد داره که من هم بخش کوچکی از آن را که در مورد تنگه بلاغی و آثار به زیر آب رفته سد سیوند است را توی ادامه مطلب می گذارم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط امید در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 10:50 |

بعضی وقتا فکر می کنم واقعا چقدر از دنیایی که ما توش زندگی می کنیم واقعیه و چقدرش ساخته و پرداخته ذهن ما است. نمی خواهم مثل کاستاندا بگم اصلا دنیای ما وجود خارجی نداره و اینجا فقط چیزیه که فکر می کنیم می بینیم. ولی خدایش چقدر از دنیای خارجی اطراف ما واقعیه؟ خیلی چیزهایی که به عنوان واقعیت در نظر می گیریم شنیده هاست و خیلی های دیگه را هم که توی تلوزیون دیدیم. حالا فکر کنید چقدر می توانیم به این واقعیات اطراف اعتماد کنیم؟ از کجا که همه چیزهایی که می بینیم یا می شنویم ساخته و پرداخته ذهن سیاستمداران یا هر کس دیگری نباشه؟

بگذارید از یک جهت دیگه به این قضیه نگاه کنیم: خیلی چیزها در اطراف ما هست که ما نمی توانیم ببینیمشون. یعنی هستند و با چشم هم می بینیمشون ولی نه به یادشون می آریم و نه بهشون توجه می کنیم. فقط یک اتفاق، یک پیشامد یا چیزایی از این قبیله که می تواند ما را متوجه اونا کنه. و مثل حلقه زنجیری که اونا را به ادراک ما وصل می کنه بعد از اون اتفاق می توانیم اون چیزها را همه جا ببینیم یا بهتره بگم تشخیص بدیم چون آنها همیشه انجا بودند و ما با چشم می دیدیمشون ولی هیچوقت متوجه آنها نبودیم. بعد از آن اتفاق یک هو انگار یک دریچه به یک دنیای جدید باز می شه و ما می توانیم یک دنیای جدید را ببینیم. اصلا انگار دید ما از دنیا عوض می شه. انگار داریم توی یک دنیای دیگه راه می رویم. همون دنیایی که تا دیروز آشنا و همیشگی بود، دقیقا همون دنیا یکهو تغییر ماهیت می ده و تبدیل به یک دنیای جدید می شود. چقدر از این اتفاقات باید رخ بده تا ما بتوانیم به حقیقت اصلی دنیا پی ببریم؟

اگر به عقب بر گردیم به این نتیجه می رسیم که دیدی که هر کدام از ما از دنیا داریم، به عبارتی اون دنیایی که هر کس می بینه یک جورایی دست پرورده خانواده و اطرافیانی است که اون دید بخصوص را به این افراد داده. دنیایی که هر کس توش زندگی می کنه مربوط به لینک هایی میشه که اون آدم تونسته با دنیای اطراف برقرار نه.

باز هم بر می گردیم به همون سئوال اول: چقدر از چیزهایی که در اطرافمان می بینیم واقعی هستند و چقدر ساخته و پرداخته ذهن ما؟

 

+ نوشته شده توسط امید در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 16:50 |

یک ماه و نیم پیش بعد از حدود 5 سال یک  سفر رفتم تخت جمشید، باور نکردنی بود. فقط 5 سال و اینهمه خرابی! کاخ آپادانا، آینه و خیلی جاهای دیگر را که کلا بسته بودند و کسی نمی توانست واردش بشود ولی از بیرون پیدا بود که آنجا هم خیلی بدتر از جاهای دیگر است. یادم افتاد یک جایی خوانده بودم اینقدر نقشهایی که از دل خاک در کاخ آینه بیرون آورده بودند براق بود که عکس آدم توش پیدا بود. واسه همین اسم آنجا را کاخ اینه گذاشتند ولی الان اصلا این خبرها نبود. کنار ورودی آپادانا نقش کوچکی از یک سرباز هخامنشی بود که واقعا برق می زد، کاملا سالم بود ولی الان اینقدر داغون شده بود که انگار با تیشه ریشه اش را در آورده بودند. این سنگ ها بیش از 2500 سال دوام آورده بودند و ظرف این چند ساله اینهمه ویران شده بودند. نوشته اند که این کاخ ها تا زمان صفویان حتی دیوار هم داشته و روی دیوارها نقش ها کاملا مشخص بوده اند. فکر کنم شاردن گفته بود ظرف 7 سال از تعداد ستونهای بیرون زده از خاک آن زمان 5 تا کم شده بود و بعد از تحقیق فهمیده بود اهالی آنجا برای ساخت آسیاب آنها را بریده بودند! زمان انقلاب هم که فلان آقا تمام صورت های سربازان و پادشاهان را به ضرب تیشه محو فرمودند تا بلکه لکه سیاه این تاریخ ننگین پادشاهی را از پیشانی ایران زمین پاک فرمایند. حالا حکایت اسید پاشی و سد سیوند  و تاراج جیرفت و فیلم 300 و غیره و غیره که بماند...

 

به وبلاگ نسرین یک سر بزنید. نسرین از کسانی است که توی دانشگاه ویرحینیا تک درس می خونه و این حادثه تلخ از را از نزدیک دیده و لمس کرده.

+ نوشته شده توسط امید در شنبه یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 16:46 |