تبليغاتX
شب نوشته های یک بچه قورباقه
سال نو بر همه مبارک

با این که از تازه شدن سال و تعطیلات نوروز خوشحالم وقتی یادم میاد چه زود امسال هم گذشت دلم بدجوری می گیره. با تمام خوشی ها ناخوشی های که خوب یا بد گذشتند. دوستانی که رفتند جدیدهایی که امسال پیدایشان کردم و تمام آن کارهایی که نکردم.

دیگه نزدیکه دهه دوم زندگیم هم تمام بشه. وقتی یادم میاد قرار بود ۳۰ سالگی چی بشم و چه کارایی بکنم واقعا غصم میگیره دلم می خواهد بشینم و های های بزنم زیر گریه

از اون همه آرزو فقط یک حسرت کوچولو بجا مونده و بس!

 

در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

رنگها رنگ دگر میگیرند عشقها میمیرند

و فقط " خاطره هاست " که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده به جا می ماند.......

سال نو مبارک

+ نوشته شده توسط امید در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 و ساعت 15:23 |
+ نوشته شده توسط امید در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 و ساعت 12:55 |
امشب چهار شنبه سوری !!!!  

خدا به خیر بگذرونه

+ نوشته شده توسط امید در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت 15:28 |
یک نکته ای که برام خیلی جالبه اینه که چقدر می شه عقل و شعور خودمون اعتماد داشته باشیم؟ وقتی قراره یک تصمیم بگیریم همیشه اول از همه فکر می کنیم منطقی که داریم ازش استفاده می کنیم چقدر درسته؟ چقدر از قضیه را می دانیم؟ ولی آیا اصلا اون قضیه واقعیه؟ آیا اون چیزی که داریم می بینیم اونی هست که واقعا مشکل ماست؟

بارها شده که مدتها یک مسئله را بالا و پایین می کنیم تا بلاخره حل می شه ولی بعد از اون همه درد سر و وقتی به نظر می رسه همه چیز حل شده تازه می فهمی ای بابا مشکل تو اصلا این نبوده! و تازه باید بگردی و مشکل اصلی را پیدا کنی؟ نمی دونم آیا تا حالا این اتفاق برای شما افتاده یا نه؟ و اگر افتاده چطور باهاش کنار اومدید؟

+ نوشته شده توسط امید در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت 15:20 |
راستش هفته قبل که شروع به ساختن این وبلاگ کردم بیشتر وقتم را تنظیمات و فکر کردن به عنوان و اسامی گرفت و در آخر هم همچین تحفه ای از آب در نیامد!!!

من از اون آدمهایی ام که به چیزهای متفاوت زیادی علاقه دارم از تحقیق و مطالعه روی فیزیک محض و ریاضی بگیر تا ول گشتن و علافی با رفقا تو خیابون!! این وسط هم کامپیوتر و برق و مکانیک و ورزش و کوه و مهمانی و هنر و رفیق بازی و .... هم جای خودشونو دارند. از همه بدتر اینه که به همه به یک اندازه علاقه دارم و این واسه من شده معضل (املاش درسته؟؟)

تا دانشگاه بودم مشکلی نبود و مراعات همشون را می کردم ولی با ورود به عرصه کار و تلاش اجتماعی! دیگه به هیچکدومشون نرسیدم

واسه همینه که گفتم بزار منم بنویسم ببینم می توانم به این افکار درهم یک نظمی بدم یا نه؟!!

+ نوشته شده توسط امید در یکشنبه بیستم اسفند 1385 و ساعت 11:47 |
تو دفتر کارم نشستم و می‌لاگم. قصه‌ها دارم بگم و می‌گم به زودی.....

و باز ياد قصه مثنوی افتادم که می‌گه:‌ يهودی رفت پيش موسی و گفت موسی من صبح تا شب در حال عبادتم ولی خودمم می‌فهمم اين عبادت قبول نيست چون هيچ احساس خوبی در درونم به وجود نمی‌آد. اين دفعه رفتی پيش خدا ازش سوال کن مشکل من چيه. موسی رفت و از خدا پرسيد و خدا هم گفت اين همه‌اش موقع عبادت می‌خواد ببينه ريشش به زمين می‌رسه يا نمی‌رسه و اصلا حواسش پيش من نيست. موسی برگشت و قصه رو واسه اون دوستمون گفت و اونم زد زير گريه و شروع کرد به کندن ريشش. وحی اومد که ببين موسی! تا حالا می‌خواست ببينه به زمين می‌رسه يا نه، حالا می‌خواد بکنتش، مشکل اين چيزا نيست، مشکل اينه که دل به کارش نمی‌ده....

نقل از: http://manintexas.persianblog.com/1384_7_manintexas_archive.html

+ نوشته شده توسط امید در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 و ساعت 14:51 |